على اكبر دهخدا

1190

امثال و حكم ( فارسى )

به : سفر مربى مرد است . . . ، شود . كباده‌كارى يا مقامى كشيدن . مدعى لياقت آن بودن . كبر پلنگ . اين حيوان بصفت نخوت و خويشتن‌بينى مثل است . مثال : خواجه از كبر آن پلنگ آمد * كه همى باوجود بستيزد . كمال اسمعيل . بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو * نزدود وفا و مهر زنگ از دل تو تا كم نشود كبر پلنگ از دل تو * موم از دل من برند و سنگ از دل تو . عنصرى . اى خواب شبم برده بزلف شبرنگ * با چشم چو آهو چه كنى كبر پلنگ پشت دلم از بسكه جفا كردى و حنگ * چون زلف تو گوژ گشت و چون چشم تو تنگ . اديب صابر . بكبر پلنگ و برفتار شاهين * بقد هيون و به زور غضنفر . ازرقى . با اين پلنگ گوهرى از سگ بتر بوم * گر زين سپس چو سگ دوم اندر هواى نان . خاقانى . آهوى بزمى تو با كبر پلنگانت چكار * آهوان را كى بود كبر پلنگ بربرى . عنصرى . يوز زان فخر كه شد درخور نخجيرگهش * بعد از اين كبر پلنگان بود اندر سر او . اديب صابر . شيرى است حسن تو كه به پيش حضور تو * در سر مجال كبر نماند پلنگ را . اديب صابر . كبر پلنگ در دل ما و عجب مدار * كز كبر پايمال شود پيكر پلنگ . سوزنى . نه بكبر است حلم تو چون جبال * نه بطبع است كبر تو چو پلنگ . سنائى . غبار خنگ تو در ديدهء پلنگ شده است * از اين سبب متكبر بود هميشه پلنگ . مسعود سعد . من همت باز دارم و كبر پلنگ * زان روى مرا نشست كوه آمد و سنگ روزى روزى گرد دهدم چرخ دو رنك * بر پر تذرو غلطم و سينهء رنگ . مسعود سعد . با همت باز باش و با كبر پلنگ * تارى بگه شكار و چون يوز بجنگ كم كن بر عندليب و طاوس درنگ * كاينجا همه گفت آمد آنجا همه رنگ كبر كجا كردى هرگز پلنگ * گر نبدى چون تو بروز شكار . مختارى غزنوى . چنان به خدمت او كاينات مشغولند * كه خوى كبر برون برد از دماغ پلنگ . رفيع الدين لنبانى كبر زشت و از گدايان زشت‌تر . . . روز سرد و برف و آنگه جامه تر . ) مولوى . نظير : اكبرا و امعارا . كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ . قرآن كريم . سورهء 61 . آيهء 3 اقتباس : كارى كه نميكنى چرا ميگوئى . شاهزاده افسر . كبك آرى مىبخندد چون ببيند كوهسار . قاآنى . كبك است سرشرا زير برف مىكند .